تبليغاتX
انجمن شاعران مرده
¤ ¤ ¤

چه لزومی داره آدم وقتی چیزی برا گفتن نداره بنویسه

هان ؟

لیدی شیرین دیگه آپ نمیکنه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:4  توسط لیدی شیرین  | 

پریسا

دیشب

در خوابم

می خندیدی و زیر برف

از درخت پرتقال ، گیلاس می کندی

از چشم هایت می گفتی پریسا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:15  توسط لیدی شیرین  | 


Try to lie but it ain't me

امروز باز خندید و زمزمه کرد:

"دخترک سردتر از همیشه ای !"

 

مثل خطوطی

در هم

قهقهه می زنی.

بی هیچ تعادلی.

مثل موهایم

که نمی دونی چرا همیشه تو صورتم ریخته

و انگشتان باریک سردم

که می لرزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:39  توسط لیدی شیرین  | 

الف

می دونی ؟ ...

این روزها شعر های پر محتوا زیاد شده

خز شده شاید ...

می خوام چرت بنویسم

گنگ ...

بی محتوا ...

می دونی پسر ؟

می خوام عشق رو با "الف" بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:9  توسط لیدی شیرین  | 

بر باد رفته

آزاد بودم...

   بر باد بودم...

      بر باد نکردم...

            بر باد رفتم...

  منفور نبودم...   منفور نکردم...   منفور گشتم...

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:32  توسط لیدی شیرین  | 

مغز

مغز من مغزِ من مثلِ یک زندانی خط خطی و محبوس است! مغزِ من مثلِ یک زندان بان خسته و بی منطق و تنبل شده است! مغزِ من، از تکلیف خسته شده ... مغزِ من، از قانون خسته شده ... مغزِ من، خسته ی قانون شکنی ست. مغزِ من، خسته ی بی تکلیفی ست. مغزِ من، از دیدن، رنجیدن، خسته شده. مغزِ من، از مضحکه ی " فهمیدن" خسته شده. مغزِ من، منزجر از دیدنِ انسانِ مدرن ... مغزِ من، منزجر از مضحکه ی " پُست مدرن" ! مغزِ من، در زندان زندگی، زندان بان. مغزِ من، زندان بان خود ِ من در زندان. مغزِ من از زندگی خسته شده. خود ِ این زندان بان از زندان خسته شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:13  توسط لیدی شیرین  | 

بنگ

دخترک گفت :

 قبول کن که همه چیز تمام شده

ما مجبوریم که برویم

پسرک پایین را نگاه می کرد

دخترک ادامه داد:

نگاه کن.ما خیلی وقته که با هم هستیم

به هم عادت کردیم

یه مدت که از هم دور باشیم همه چیز یادمون می ره

پسرک پایین را نگاه می کرد و به اتفاقاتی که قرار بود بیفتد فکر می کرد

ساده تمام می شد

خیلی مسخره

دخترک گفت :

من دیگه می رم

و رفت

خیلی ساده

خیلی مسخره ...

پسرک راه افتاد ...

...

دیوار را تازه رنگ کرده بودند

بچه های خیابان پشتی انقدر روی این دیوار یادگاری نوشته بودند که دیگر رنگ دیوار قابل تشخیص نبود

دیوار گچی و رنگ جدید آن سفید بود

...

بنگ

...

دیوار از خون سرخ شده بود

 

پینوشت : این نوشته هیچ مفهومی ندارد.فقط یک سری چرندیات می باشد.همین

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 17:12  توسط لیدی شیرین  | 

وحشت

وحشت من از خنده ی من است...

                      ...خنده های مضاعف

از آنکه فریاد قهقهه سر دهم و در دل...

                                    عریان...

                                              زار زنم ...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 16:55  توسط لیدی شیرین  | 

                          بزرگترین عذاب چیست؟

                                                                              

در جایی خواندم بزرگترین عذاب جهنمیا رنجهایشان در جهنم نیست بلکه دیدن لذت بهشتیان است! چیزهایی که میتوانستند صاحب آن باشند ولی صاحبش نیستند. آری از دست دادن فرصت زندگی هم میتواند درآینده  نه چندان دور تبدیل به عذابی سخت برای ما شوند.نمگویم همانند ماتریالیسمها زندگی را لذت جویانه ببینیم. بلکه لذت بردن را بفهمیم همان قدر که از دلسوزی بدم می آید از بی توجهی به رنجهای دیگران هم بدم می آید. وقتی انسانهای نادان را سرگم لذت بردن از فستیوال های رنگا رنگشان می بینم. زندگی بر شانه هایم سخت سنگین می آید..عذاب من همین است .همه از عشق سخن میگویند پس چرا این همه عاشق، لیلیها گریانند...چگونه دیگران بخندند ولی سهم من ودیگری اندوه باشد شاید بر رنجهای من میخندند .که اگر اینگونه باشد زندگی را برایشان سرار رنج و اندوه میکنم.لذت من اززندگی شاید شریک بودن در جرم رنج بردن دیگران باشد.شاید من هم برای لذت بردن باید بی رحم باشم .وقتی یک نفردر این دنیا رنج میبرد حق نداری شاد باشی. لذت تو تحمل رنج او وشریک غمش بودن است،نه دیدن افتتاحیه المپیک...کسی برایم خواند: فرهاد دیگر کوه مکن در این شهر شیرینی نیست/لیلی دیگر گریان مجنونی نیست.....دیگر نخند انسان ضعیف کارتو خنده نیست...                               

بنی آدم اعضای یکدیگرند                  که در آفرینش زیک گوهرند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:45  توسط لیدی شیرین  | 

هی

هی دوست عزیز

اینجا خبری از قدم زدن زیر باران و بوییدن گل یاس نیست

ما اینجا زندگی می کنیم

رویا نمی بافیم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:11  توسط لیدی شیرین  | 

برج های بلند

برج های بلند ...

از سقف تالار اصلی آب می چکد

دیوارهای تالار سیاه اند و کف آن از سنگ قرمز تیره ای ساخته شده

سالهاست که به زنجیر کشیده شده ایم

سالهاست که فریادمان کوههای اطراف برج را فرا می گیرد

و در امتداد افق پیش می رود

تا در غروب سرخ رنگ خوشید محو شود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:10  توسط لیدی شیرین  | 

همه ی من

در تاریکی

دست هایت را جستم

دست هایت را یافتم

از تو پر شدم

و این همه ی من بود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:9  توسط لیدی شیرین  | 

همه می روند

ایستاده ام! پشت به خیابانِ پشت ِسرم! ...پشت سرم خیابان پشت کرده است!

پنهان از نگاه مردم نمی شد گذشت

همه می روند

 تاریک می شود ، از کودکی وحشت زده می پرسم:

من ایستاده ام یا می روم؟

و لب ها ،مجبور شدند،به گور هایی از هیجان!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:7  توسط لیدی شیرین  | 

می دانی؟

می دانی؟

نه.نمی دانی!

خوب می دانم این را

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:2  توسط لیدی شیرین  | 

فال ...... امشب کسی می آید ......... این را توی تفاله های چای دید پیره زن به ته استکان خیره بود "دختر است.امشب می آید و زندگیت را با خود می برد" می دانستم که چنین خواهد شد ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:25  توسط لیدی شیرین  | 

Fake

دیدمت
گاهی سبز
گاهی آبی
ولی تو کبود بودی
کبود کبود
و من کور رنگی ات را گرفته بودم
بی آنکه بدانم
...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:19  توسط لیدی شیرین  | 

تابوت


شانه هايتان خسته شده؟
           ببخشيد
تابوت من کمي سنگين است
هزار ورق در آستينم
جا مانده
و مهره هاي باخته ديروز
              با لباس سياه
                در تشييع جنازه ام
                                           مي خندد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:52  توسط لیدی شیرین  | 

مرثیه

مرثیه ی دردناک من آغاز می شود

بار دیگر

می خندم

فریاد می زنم

و شب در ظلمت خود فرو می رود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:51  توسط لیدی شیرین  | 

لعن شدگان

شب بهاری ادامه دارد

ابرها تف می کنند

اما خبری از کلاغ ها نیست

کجایید؟

ای معصومان لعن شده

کلاغ های من ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:51  توسط لیدی شیرین  | 

شمشیر باطل

خسته ام ...

از این آدم ها ...

از این ها که حقیقت را در افسانه ها می جویند

در شمشیری که از پلکان تاریک پایین غلتید

افسوس که روزگار ما بسته است و بن بست که چنین شمشیری حکم بر قلب است و باطل!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:51  توسط لیدی شیرین  | 

سوپ

در راهروی طبقه ی دوم صف کشیده ایم ...

و برنارد پیر در کاسه هایی که در دست داریم سوپ می ریزد

...

عق می زنم

در سوپم بالا می آورم

رشته های ماکارونی نپخته ی دیشب در سوپ امروز ...

منظره ی زیبایی را به وجود آورده اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:51  توسط لیدی شیرین  | 

از تو می ترسم

من ار تو وحشت دارم ...

از هر آنچه از تو سرچشمه می گیرد

فریاد من از وجود توست

از عدم من

و من هنوز تنهایم ...

من هنوز از تو می ترسم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:50  توسط لیدی شیرین  | 

شعله

از قلب سرد خود بیرون می آیم و به اعماق وجودت سرازیر می شوم

و سپس ...

در ظلمات بی پایان چشمهایت به دنبال شعله ای می گردم

که قلبم را التیام بخشد

در میان بادها

در آغوش امواج

نهایت تو را احساس می کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:50  توسط لیدی شیرین  | 

زنگ مدرسه

ما همه خوبیم

لا لا لا لا لا لا

دوباره آقای معلم مهربان را می بینیم

ما همه شادیم

.............................کاری نکن که روی روپوش خاکستری مهد کودکم بالا بیارم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:50  توسط لیدی شیرین  | 

...

از نو برایت می نویسم ...

تمام تنهایی ام یعنی نداشتن دستهات ..

دستان مربایی که خاطراتم را رنگین می کنند ..

خاطراتی که تمامش تویی..

دستم را بگیر

من دارم در این خاطرات گم می شوم

در تویی که هستی

همیشه ، همه جا ، با چشمانی خندان و دست های مربایی

نمی دانم ، نمی دانم ! این تویی که پیدا نمی شوی یا این منم که گم شده ام ؟

...

تندیس لبخند !

بعد از رفتنت

تمام داشته هام شده نداشتن دستهات...

نکند نباشی ؟!!!

بهانه هایم را از من نگیر

من به بهانه های دچارم

به تنهایی ام دچارم

به نبودنت دچارم

به خاطراتم دچارم

به فنجان های نیمه خورده نیز ...

نکند نباشی ؟!!!

چقدر سرد است ..

وقتی به نبودت فکر می کنم ، این جا دما زیر ِ صفر است ..

این جا همه چیز قندیل می بندد

این ذهن در به در ِ مصلوب

این ذهن ِ در به در جای پاهایت

که خاطرات ِ حضورت را در آن چال کرده ای

در لحظه ای که خودش را تا ابد به پاندول ساعت آویزان کرده است

در لحظه ی رفتنت

آرام گرفته­ست

و این ناقوس کلیسا

که بین ِ خاطرات و لبخند تو آونگ شده است

دل من است ! آری دل ِ من ...

و تو می خندی

در تمام شطحیاتم می خندی

با دستانی مربایی ...

نکند نیایی ؟؟؟؟

این زندانی ستمگر به آوای زنجیرش خو نکرده است ...

این زندانی به آوای زنجیرش دچار است ..

به عشقی که تمام سهمش از آن دل تنگی ست ..

نداشتن است ...

به تمام خواستن است ...

این زندانی به شوکران ِ مربایی ِ تنهایی هایش دچار است ...

نکند نیایی !!!

نه !

نه ...

بیا ، ببین ، این بار با دستان ِ تو قهوه دم کرده ام ..

این قهوه بوی دیدار می دهد ..

بیا با دستان من برایم قهوه بریز

لطفا کم بریز

چشمانم برای ته فنجان دل دل می کند ...

و تو می دانی که دلم بهانه های تازه تکراری می خواهد ...

....

خیره می شوم به ته فنجان

باز تویی

تو با همان لبخند

نشسته ای رو به رویم ...

صدای نواختنت هم می آید ..

این قهوه بوی گیلاس می دهد ...

همه جا مربایی است .

همه جا قرمز است ...

....

و من چه معتادانه به بود ِ نبودت ، دچارم !

و تو می دانی دچار یعنی عاشق ..

و این آخرین پک ِ تنهایی ست

کجا بودیم ؟؟؟

اوووووم ...

داشتی می خندیدی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:49  توسط لیدی شیرین  | 

سالهاست

سالهاست که در منجلاب غم و اندوه دست و پا می زنیم

سالهاست ...

بر آفتاب ایستاده ایم و سایه مان بر لجن کهنه چسبیده ...

بی آن که باعث و بانی آن باشیم ...

                بی آن که در آفرینش سهیم باشیم ...

بی آنکه بدانیم که چرا این چنینیم

                                و تا ندانیم نتوانیم ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:49  توسط لیدی شیرین  | 

دو در یک
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:48  توسط لیدی شیرین  |