چه لزومی داره آدم وقتی چیزی برا گفتن نداره بنویسه
هان ؟
لیدی شیرین دیگه آپ نمیکنه.....
دیشب
در خوابم می خندیدی و زیر برف از درخت پرتقال ، گیلاس می کندی از چشم هایت می گفتی پریسا ...
امروز باز خندید و زمزمه کرد:
"دخترک سردتر از همیشه ای !"
مثل خطوطی
در هم
قهقهه می زنی.
بی هیچ تعادلی.
مثل موهایم
که نمی دونی چرا همیشه تو صورتم ریخته
و انگشتان باریک سردم
که می لرزه
می دونی ؟ ...
این روزها شعر های پر محتوا زیاد شده خز شده شاید ... می خوام چرت بنویسم گنگ ... بی محتوا ... می دونی پسر ؟ می خوام عشق رو با "الف" بنویسم
آزاد بودم...
بر باد بودم... بر باد نکردم... بر باد رفتم... منفور نبودم... منفور نکردم... منفور گشتم...
مغز من مغزِ من مثلِ یک زندانی خط خطی و محبوس است! مغزِ من مثلِ یک زندان بان خسته و بی منطق و تنبل شده است! مغزِ من، از تکلیف خسته شده ... مغزِ من، از قانون خسته شده ... مغزِ من، خسته ی قانون شکنی ست. مغزِ من، خسته ی بی تکلیفی ست. مغزِ من، از دیدن، رنجیدن، خسته شده. مغزِ من، از مضحکه ی " فهمیدن" خسته شده. مغزِ من، منزجر از دیدنِ انسانِ مدرن ... مغزِ من، منزجر از مضحکه ی " پُست مدرن" ! مغزِ من، در زندان زندگی، زندان بان. مغزِ من، زندان بان خود ِ من در زندان. مغزِ من از زندگی خسته شده. خود ِ این زندان بان از زندان خسته شده.
دخترک گفت : قبول کن که همه چیز تمام شده ما مجبوریم که برویم پسرک پایین را نگاه می کرد دخترک ادامه داد: نگاه کن.ما خیلی وقته که با هم هستیم به هم عادت کردیم یه مدت که از هم دور باشیم همه چیز یادمون می ره پسرک پایین را نگاه می کرد و به اتفاقاتی که قرار بود بیفتد فکر می کرد ساده تمام می شد خیلی مسخره دخترک گفت : من دیگه می رم و رفت خیلی ساده خیلی مسخره ... پسرک راه افتاد ... ... دیوار را تازه رنگ کرده بودند بچه های خیابان پشتی انقدر روی این دیوار یادگاری نوشته بودند که دیگر رنگ دیوار قابل تشخیص نبود دیوار گچی و رنگ جدید آن سفید بود ... بنگ ... دیوار از خون سرخ شده بود پینوشت : این نوشته هیچ مفهومی ندارد.فقط یک سری چرندیات می باشد.همین
وحشت من از خنده ی من است...
...خنده های مضاعف از آنکه فریاد قهقهه سر دهم و در دل... عریان... زار زنم ...
در جایی خواندم بزرگترین عذاب جهنمیا رنجهایشان در جهنم نیست بلکه دیدن لذت بهشتیان است! چیزهایی که میتوانستند صاحب آن باشند ولی صاحبش نیستند. آری از دست دادن فرصت زندگی هم میتواند درآینده نه چندان دور تبدیل به عذابی سخت برای ما شوند.نمگویم همانند ماتریالیسمها زندگی را لذت جویانه ببینیم. بلکه لذت بردن را بفهمیم همان قدر که از دلسوزی بدم می آید از بی توجهی به رنجهای دیگران هم بدم می آید. وقتی انسانهای نادان را سرگم لذت بردن از فستیوال های رنگا رنگشان می بینم. زندگی بر شانه هایم سخت سنگین می آید..عذاب من همین است .همه از عشق سخن میگویند پس چرا این همه عاشق، لیلیها گریانند...چگونه دیگران بخندند ولی سهم من ودیگری اندوه باشد شاید بر رنجهای من میخندند .که اگر اینگونه باشد زندگی را برایشان سرار رنج و اندوه میکنم.لذت من اززندگی شاید شریک بودن در جرم رنج بردن دیگران باشد.شاید من هم برای لذت بردن باید بی رحم باشم .وقتی یک نفردر این دنیا رنج میبرد حق نداری شاد باشی. لذت تو تحمل رنج او وشریک غمش بودن است،نه دیدن افتتاحیه المپیک...کسی برایم خواند: فرهاد دیگر کوه مکن در این شهر شیرینی نیست/لیلی دیگر گریان مجنونی نیست.....دیگر نخند انسان ضعیف کارتو خنده نیست...
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند
هی دوست عزیز
اینجا خبری از قدم زدن زیر باران و بوییدن گل یاس نیست
ما اینجا زندگی می کنیم
رویا نمی بافیم ....
برج های بلند ...
از سقف تالار اصلی آب می چکد دیوارهای تالار سیاه اند و کف آن از سنگ قرمز تیره ای ساخته شده سالهاست که به زنجیر کشیده شده ایم سالهاست که فریادمان کوههای اطراف برج را فرا می گیرد و در امتداد افق پیش می رود تا در غروب سرخ رنگ خوشید محو شود
در تاریکی
دست هایت را جستم
دست هایت را یافتم
از تو پر شدم
و این همه ی من بود
ایستاده ام! پشت به خیابانِ پشت ِسرم! ...پشت سرم خیابان پشت کرده است! پنهان از نگاه مردم نمی شد گذشت
همه می روند تاریک می شود ، از کودکی وحشت زده می پرسم: من ایستاده ام یا می روم؟
و لب ها ،مجبور شدند،به گور هایی از هیجان!
می دانی؟
نه.نمی دانی!
خوب می دانم این را
دیدمت
گاهی سبز
گاهی آبی
ولی تو کبود بودی
کبود کبود
و من کور رنگی ات را گرفته بودم
بی آنکه بدانم
...
شانه هايتان خسته شده؟
ببخشيد
تابوت من کمي سنگين است
هزار ورق در آستينم
جا مانده
و مهره هاي باخته ديروز
با لباس سياه
در تشييع جنازه ام
مي خندد
مرثیه ی دردناک من آغاز می شود
بار دیگر می خندم فریاد می زنم و شب در ظلمت خود فرو می رود
شب بهاری ادامه دارد
ابرها تف می کنند
اما خبری از کلاغ ها نیست
کجایید؟
ای معصومان لعن شده
کلاغ های من ...
خسته ام ...
از این آدم ها ... از این ها که حقیقت را در افسانه ها می جویند در شمشیری که از پلکان تاریک پایین غلتید افسوس که روزگار ما بسته است و بن بست که چنین شمشیری حکم بر قلب است و باطل!
در راهروی طبقه ی دوم صف کشیده ایم ...
و برنارد پیر در کاسه هایی که در دست داریم سوپ می ریزد ... عق می زنم در سوپم بالا می آورم رشته های ماکارونی نپخته ی دیشب در سوپ امروز ... منظره ی زیبایی را به وجود آورده اند
من ار تو وحشت دارم ...
از هر آنچه از تو سرچشمه می گیرد
فریاد من از وجود توست
از عدم من
و من هنوز تنهایم ...
من هنوز از تو می ترسم ...
از قلب سرد خود بیرون می آیم و به اعماق وجودت سرازیر می شوم
و سپس ... در ظلمات بی پایان چشمهایت به دنبال شعله ای می گردم که قلبم را التیام بخشد در میان بادها در آغوش امواج نهایت تو را احساس می کنم
ما همه خوبیم
لا لا لا لا لا لا دوباره آقای معلم مهربان را می بینیم ما همه شادیم .............................کاری نکن که روی روپوش خاکستری مهد کودکم بالا بیارم !
از نو برایت می نویسم ... تمام تنهایی ام یعنی نداشتن دستهات .. دستان مربایی که خاطراتم را رنگین می کنند .. خاطراتی که تمامش تویی.. دستم را بگیر من دارم در این خاطرات گم می شوم در تویی که هستی همیشه ، همه جا ، با چشمانی خندان و دست های مربایی نمی دانم ، نمی دانم ! این تویی که پیدا نمی شوی یا این منم که گم شده ام ؟ ... تندیس لبخند ! بعد از رفتنت تمام داشته هام شده نداشتن دستهات... نکند نباشی ؟!!! بهانه هایم را از من نگیر من به بهانه های دچارم به تنهایی ام دچارم به نبودنت دچارم به خاطراتم دچارم به فنجان های نیمه خورده نیز ... نکند نباشی ؟!!! چقدر سرد است .. وقتی به نبودت فکر می کنم ، این جا دما زیر ِ صفر است .. این جا همه چیز قندیل می بندد این ذهن در به در ِ مصلوب این ذهن ِ در به در جای پاهایت که خاطرات ِ حضورت را در آن چال کرده ای در لحظه ای که خودش را تا ابد به پاندول ساعت آویزان کرده است در لحظه ی رفتنت آرام گرفتهست و این ناقوس کلیسا که بین ِ خاطرات و لبخند تو آونگ شده است دل من است ! آری دل ِ من ... و تو می خندی در تمام شطحیاتم می خندی با دستانی مربایی ... نکند نیایی ؟؟؟؟ این زندانی ستمگر به آوای زنجیرش خو نکرده است ... این زندانی به آوای زنجیرش دچار است .. به عشقی که تمام سهمش از آن دل تنگی ست .. نداشتن است ... به تمام خواستن است ... این زندانی به شوکران ِ مربایی ِ تنهایی هایش دچار است ... نکند نیایی !!! نه ! نه ... بیا ، ببین ، این بار با دستان ِ تو قهوه دم کرده ام .. این قهوه بوی دیدار می دهد .. بیا با دستان من برایم قهوه بریز لطفا کم بریز چشمانم برای ته فنجان دل دل می کند ... و تو می دانی که دلم بهانه های تازه تکراری می خواهد ... .... خیره می شوم به ته فنجان باز تویی تو با همان لبخند نشسته ای رو به رویم ... صدای نواختنت هم می آید .. این قهوه بوی گیلاس می دهد ... همه جا مربایی است . همه جا قرمز است ... .... و من چه معتادانه به بود ِ نبودت ، دچارم ! و تو می دانی دچار یعنی عاشق .. و این آخرین پک ِ تنهایی ست کجا بودیم ؟؟؟ اوووووم ... داشتی می خندیدی ...
سالهاست که در منجلاب غم و اندوه دست و پا می زنیم
سالهاست ...
بر آفتاب ایستاده ایم و سایه مان بر لجن کهنه چسبیده ...
بی آن که باعث و بانی آن باشیم ...
بی آن که در آفرینش سهیم باشیم ...
بی آنکه بدانیم که چرا این چنینیم
و تا ندانیم نتوانیم ...!
